بالماسکه

دردا ... در این دیار،شکایتِ کدام درنده،به درنده‌ی دیگری باید؟

و ما در آستانه شروع پنجمین سال رسمی، به یک چشم بر هم زدن به صرافت افتادیم و طی طریق کردیم به رشت ...

خنزر پنزر هایمان را به امید سفر که نه، به امید یکی دوماه تعطیلی جمع و جور کردیم و در یک چهارشنبه نسبتا ابری راهی شدیم. مقصد اول رشت بود و بعد فومن و بعد از آن هم ماسوله و لاهیجان. پسته کمر همت بسته بود که مرا شرمنده کند. به امید اینکه نقرس گرفتارمان نکند از بس پلا کباب نوش جان کردیم.

مورخ دوشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۵به وقت 16:29 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

ابن ششمین هفته هست که از زمانی که تصمیم گرفتم برم بهشت...

یه جمعه اش رو که سمنان بودیم ولی پنج تای بقیه رو رفتم

اراده ام چقدر قوی باشه توی جمعه ساعت ۶:۳۰ صبح بلند شدن، دیگه الله اعلم...

مرسی اوس کریم ... بدون ذکر جزئیات شکرت..

مورخ جمعه یکم آبان ۱۴۰۵به وقت 7:16 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

ما از زندگی مشترک همه چیزش را داریم؛ همه چیز ما مشترک است، آن‌قدر مشترک که در همدیگر فرو رفته‌ایم. روی یک مبل کنار هم می‌نشینیم. وقتی یکی از ما دارد می‌رود سمت آشپزخانه، آن یکی اعتراض می‌کند: کجا می‌روی؟ من تنها ماندم. و این وحشتناک عجیب است. عجیب است که چرا ازدواج‌ها شکست می‌خورند. چرا هیچ‌کس از خوبی‌های ازدواج نمی‌گوید؟ ازدواج ما این شکلی است، و بعد با هر کسی که حرف می‌زنیم یا طلاق گرفته یا می‌خواهد طلاق بگیرد. ما کجای راه را طوری رفته‌ایم که بدون همدیگر حتی دو یا سه یا چهار ساعت کلافه می‌شویم؟

اوایل می‌گفتیم شاید تازه هستیم، شاید دعواها شروع شوند، شاید دعواها منتظر ما هستند؛ ولی این اتفاق نیفتاد. خرید می‌کنیم با هم، در یخچال می‌چینیم با هم، میوه‌ها را می‌شوییم با هم، چای می‌خوریم با هم، و آن‌قدر فیلم می‌بینیم که نیمه‌های شب بیدار شویم. خلاصه از ازدواج چیز خوبی درآوردیم. شاید به خاطر دعای آن پسر بچه‌ای بود که در دامنه کوه به ما گفت: خوشبخت شوید. و ما واقعاً داریم خوشبخت می‌شویم.

منبع: https://shab107.blogfa.com/

پ.ن. به بهانه چهارمین سالگرد ازدواج مون که بعد کار رفتیم تو چمنای نیاوران خروس زدیم بر بدن و بعدش هم کافه مان با قل...

مورخ پنجشنبه سی ام مهر ۱۴۰۵به وقت 23:52 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

دیروز دوباره رفتیم بابونه. دوباره باید گل بگیرم سرمو

دوباره عناب، دوباره بابونه، دوباره بوخوری شدم باز...

رفتیم دولت آباد هم فلاف زدیم بر بدن با خون دل و اشک و آه، چه غذایی خوردیم...

مورخ یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵به وقت 16:38 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

MisS-A