بالماسکه

قول و قرارهایی زیر درخت بید

 

*اگه میشه اول تصنیف"تا بهار دلنشین" رو دانلود کنید بعدمتن آپم رو بخونید.خودم لینک دانلودشو گذاشتم.

 

بهاری که گذشت، سرشار بود از شور و شوق و شیطنت بازی های بچه گانه. من بودم و یک "عینک احمقی" و ماجراجویی های این گروه خبیث و یک دنیا خاطرات آلبالویی فی حالت طفولیت...

تابستان، خیلی چشم دیدن این سرخوشی ها را نداشت. همین شد که بنا کرد به بهانه گرفتن و برهم زدن احوالات. فصل، فصلِ بادمجان دورقاب چین ها بود و مجالی برای ما، نه! اینها همه اش از برکت وجود یک جاهل کلاه مخملی بود که چندی هم این عینک بندِ جان شده را عاریه گرفته بود.

پاییز که رسید با خودش کلی چیزهای قشنگ و تازه آورد، یک بغل زندگی، ماجراهای جدید "من و عینک"، یک کُلُنِلِ جوان، دیداری با بزرگان دیالکتیک و بزرگمردِ خانه کوچک، که بعد از حدود ۵ سال پایم را به ناکجا آباد باز کرد و بسی کاممان را شیرین نمود.

زمستان هم مارا در خماری گذاشت و حالا دارد کوله بارش را می بندد تا سال بعد. دستی دستی دارد کارنامه ۹۱ "من و عینک" را می بندد. چشم شیطان، کور، نکند این بندِ جان شده تا بهار بعدی زرتش قمصور شود و دوام نیاورد؟! علی الدوام ما که الباقی قصه را هم قرار است همینجا منقوش کنیم. امیدِ ماندن همه هم وبلاگیها که سهل است، رفتگان را هم باز گردانید...!

 آغـازی دیگر در راه است...

 

+ تا بهار دلنشین/بنان... دانلود تصنیف!

+ بعد از دیدن "بی خداحافظی" نمیدونم چرا یهو دلم برای رضا صادقی پر پر شد.

+ بیاین امسال، به هرکی که دوسش داریم عیدی بدیم، حتی شده یه شاخه محبت!

+ آقایونِ جناحِ بالا ، میدونید انسانیت یعنی چی؟ میدونید شرمندگی یه پدر یعنی چی؟

+ بهار و این همه دلتنگی؟؟ نه...! شاید فرشته ای فصل ها را اشتباهی ورق زده است!

 

مورخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391به وقت 17:54 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

1339439091275648_large.jpg

 

+ دوست ندارم زمین زودتر تمام شود. میفهمی؟!!!

+ امروز خوشی هایم حسابی ذُق ذُق می کردند...

+ برای درست شدن یه چیزایی، فقط باید دوباره به دنیا اومد.

 

مورخ شنبه بیست و ششم اسفند 1391به وقت 23:26 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

فکر کن یک صبح زمستانی از خواب که بیدار شدی، خودت را کنار یک فرشته در یک ارابه ۴چرخ ببینی. عین دختر بچه ها هی سر بچرخانی و شیرین زبانی کنی تا از زیر زبان این فرشته حرف بکشی که شما کجا و اینجا کجا! کمی که گذشت حس کنی کلماتت ته کشیده اند. (نمیدانم کلماتم تب دارند یا من...) چیزی را حس کنی که در قاموس خیالت نمی گنجد. بعد ناخودآگاه یاد این جمله بیفتی که: "تو پرطمطراق ترین عبارتی هستی که داستان هستی ام را به سخره می گیرد". فکر میکنم گاهی فرشته ها، حکم آفتاب برای گیاه را دارند!

 

+ من در بلندترین برج دیوانگی این شهر زندگی میکنم...

+ خوشا آندل که از غم بهره ور بی، بر آندل وای کز غم بی خبر بی!

+ دست پخت خودمو با کباب نایب هم عوض نمیکنم. (خودشیفتگی در این حد)

+ این روزا خونه ما بی صبرانه منتظر ۳، ۴تا فسقلیه بانمکه که کم کم دارن بدنیا میان.

 

مورخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391به وقت 15:34 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

یاد زمانی افتادم که با بچه های کلاس کلی وقت میگذاشتیم و طرح میریختیم که با یک ترفند بدون نقص، یکی را سرکار بگذاریم. از ناظم و دفتردار بگیر تا بچه های تازه وارد اول دبیرستانی، همه طعم مطبوع آشوب و بَلواهای ما را کمی تا قسمتی ابری، چشیده بودند. مثلا آن روزی که "ژیگو"، دبیر کلاس بغلی، داشت آخرت را جلوی چشم بچه های تجربی می آورد و ما هم هر چند دقیقه یکبار به در کلاس میزدیم و جیم میشدیم. یا آن صبحگاهی که من و م.الف و ز.م بند کفشهای بچه ها را به هم گره زدیم و کفشهای ناظم را از پله ها پرت کردیم پایین و وقتی بچه ها از نمازخانه بیرون آمدند چقدر چرت و پرت نثار "گره زننده ی ناشناس" کردند و ما هم کلی ریسه رفتیم از خنده.

آن روزها تنها دغدغه ام این بود که توابع مثلثاتی و لگاریتمی را به ذهن بسپارم و قاعده لاگرانژ را از بر کنم تا این آزمون های کوفتی گزینه دو که حاوی یک دوجین از این خزعبلات بود را با سربلندی درنوردم. اما حالا... خانم ناظم، پیکان قراضه اش را فروخته، ژیگو هرروز صبح یک جفت دوقلوی دماغو را باید بگذارد مهد کودک، م.الف اشک چشمانش را بدرقه راهِ "ابی" میکند، ز.م هم که عاشق یک پسر پهلوان پنبه ای به اسم "امید" شده، انگار فقط "مـــن" ماندم و حوضم...!

 

+ ۴، ۵ سال از آن خاطرات میگذرد...!

+ با این خیال که شاید از کنارم بگذری و ...نبینمت!

+ عاشق رویایی شدم که هرگز تحقق نخواهد یافت.

 

مورخ یکشنبه بیستم اسفند 1391به وقت 22:28 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

اسفند ماه هر سال مردانی از سرزمین پارس به پا خواهند خواست

.

.

تا از پنجره ها آویزان شده و شیشه ها را پاک کنند!

 

 

+ دیروز، من و آسمان، هردو ابری بودیم. دلمان کباب شد بخاطر "تــو" !

+ مردی که دست رو زنش بلند کنه، مرد نیست. اصلا آدم نیست، یه بی وجوده!

+ الان شما اگه همینطوری بیکار هم تو خونه نشسته باشید، از نظر پدر و مادرتون بچه همسایه یا فامیل بهتر از شما بیکار میشینه...

 

مورخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391به وقت 14:22 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

لئو و الفی هیچگاه همدیگر را نخواهند دید

 حتی نام یکدیگر را نیز نخواهند شنید

فقط...

سال ها بعد، من...

تنها خاطره مبهمی در ذهن آنهــا خواهم بود!

 

+ ما را بجز خیالت، فکرِ دگر نباشد...

+ فکر کنم با این اوضاع، نه ریشی باقی میمونه، نه ریشه ای!!!

+ "من هیچ حسی بهت ندارم.فقط روم نمیشه بروز بدم. خیلی سخته حسی نداشته باشی و مدام در حال نقش بازی کردن باشی... شدم عینه یه تیکه چوب! حالم داره از این وضع بهم میخوره! حیف که نمیفهمی...دوست نداشتن با هیچ حسی نداشتن خیلی فرق میکنه."

 خ.ن: این پ.ن آخری مربوط به هیچکس نیست، حتی شما دوست عزیز!

 

مورخ جمعه یازدهم اسفند 1391به وقت 13:47 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

من مثل چلچله ها یک روز بی خبر

آرام میگذارم از این شهر می روم

"بهمن نشاطی"

 

+ حالا میبینی!

+ مگه تو لغت نامه دهخدا "خر" معنیه "بزرگ" نمیده؟

+ بعضی سه شنبه ها بطرز دیوانه واری ، دوست داشتنی است!

+ چهارشنبه ای که "دوستم" را دیدم، تمام خاطرات دبیرستان مرور شد. من تغییر کرده ام!

+ بعضی وقتا برای آروم شدن چشمامو میبندم/بعضی وقتا به سقف خیره میشم بدون دلیل میخندم!

 

مورخ پنجشنبه سوم اسفند 1391به وقت 13:10 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

MisS-A