بالماسکه

دردا ... در این دیار،شکایتِ کدام درنده،به درنده‌ی دیگری باید؟

 

نباشی

دلم که هیچ

دنیا هم تنگ می شود...

 

+ نفسم بند میاد، وقتی انقدر زیاد، سخت فاصله گرفتن از تو...

+ خل شدم این روزا... دوای دردمو هم ندارم.

 

مورخ جمعه ششم شهریور ۱۳۹۴به وقت 16:13 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

یبار سر چهارراه ولیعصر یه دختر و پسری رو دیدم که تا یه جایی قدم زدن و به چهارراه که رسیدن، همدیگرو بغل کردن و با یه مکث چندثانیه ای از هم جدا شدن. فکر میکردم چقدر این اتفاق بعید و دور از ذهن باشه. منو مامانم محو تماشای این دونفر بودیم و تا خونه کلی راجع بهش حرف زدیم. تا اینکه... یه روزی... یه جایی...!!!

 

 

ساعت 12 ظهر چهارشنبه روزی، با عشق ترین لئوی دنیا، جلوی همون ایستگاه متروی همیشگی... هردو کِـرای......قشنگ ترین اتفاق زندگیم

+ بازم دستم گازیده شد.

+ یاد جعبه پر از جوجه هام افتادم یهویی...

 

مورخ پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴به وقت 0:7 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

 

اپیزود اول - اردیبهشت 92، جشن فارغ التحصیلی دانشگاه:

فندق و Dr friend و تمین و دوست تمین روی صندلی نشسته اند. جونپیو وارد سالن می شود. فندق و Dr friend به احترامش می ایستند. جونپیو متوجه نشده و بی اعتنا به اطراف از پله ها بالا میرود. فندق و Dr friend وارد سالن جشن می شوند. چاد تلفن میکند و از لابلای جمعیت شناخته می شود.

 

اپیزود دوم - خرداد 92:

جونپیو پیغام می گذارد. چاد نیز هم... جونپیو و وصال، چاد و beside cinema. جونپیو و داستانش غیر منطقی بنظر می رسند. 

+ اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم...

 

اپیزود سوم - زمستان 93، پارک هنرمندان:

فندق،شادی، چاد و دوست چاد + بازدید از گالری نقاشی

+ گفت و گو هامان "مثلا" یعنی ما...

 

اپیزود چهارم - تابستان 94، طالقان:

فندق و رها و شیرین و جونپیو بدون مخاطب! فندق از جونپیو علت نیامدن مخاطب را می پرسد. مخاطب عازم کاناداست. جونپیو کمی آرامتر از گذشته بنظر می رسد. در راه برگشت با تو یادآور همه چیز می شود.

+ هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد.

 

اپیزود پنجم - recently:

رودولف، پَــپَـر و شریفی وارد صحنه می شوند. نقش رودولف در این سکانس پایان می پذیرد.

+ حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم.

 

اپیزود ششم - and now:

سکانس پایانی... پایان باز

+ احتمال گرستن ما بسیار است...

 

 

مورخ شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴به وقت 21:16 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

بالاخره در لابلای صفحات یکی از همین فرداها، یک اتفاق خاص می افتد...

و من ...

دلم را به شوق همان خاص بودن دلداری می دهم!

 

 

+ لکنته عزیز، دلمان سخت تنگ است برای نوشتنت و صد البته، برای بودنت.

+ امیدوارم یزد موندگار نشم. هر روز غیر قابل تحمل تر از دیروز...

+ مهسای عزیزم، تولدت مبارک

 

مورخ سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴به وقت 23:3 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

MisS-A