بالماسکه

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست

 

می پرسد نگران نمره من بودی؟

سکوت میکنم

نگاه می کند و باز می پرسد بگو دیگر

می گویم ...!!!

آخر این "آینه" آشوب به پا می کند.

 

 

 

 

+ و او فقط حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و من...! 

+ رقص بابای دوقلوها، تلفن رودولف و آقای اِف و دلهره ص.ر از دوری!

+ فکر نمیکردم روزی برسد که دست تکان دادن های باباجان، تا این حد کیِفم را کوک کند. 

 

مورخ یکشنبه پنجم بهمن 1393به وقت 17:30 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

in stitches...

 


مونولوگ هام
مورخ دوشنبه هشتم دی 1393به وقت 21:32 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

ترسم چو بازگردی

از دست رفته باشم

 

✓ هیییییییییییچ...!!!

 

مورخ شنبه بیست و دوم آذر 1393به وقت 15:36 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

و...

شاید دیدن ن.ه بعد از سالها

در یک بعدازظهر شنبه روزی

دل رها را به رحم آورد...

 

+ من اینجا بس دلم تنگ است!

 

مورخ چهارشنبه هفتم آبان 1393به وقت 11:20 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

MisS-A