بالماسکه

دردا ... در این دیار،شکایتِ کدام درنده،به درنده‌ی دیگری باید؟

 

رهای من این روزا داره با موجودات عجیب و غریبی که تو بدنش لونه کردن، دست و پنجه نرم میکنه. ولی حالا اینکه این وروجکا از کجا اومدن و چرا اومدن و تا کی قراره رها در خدمتشون باشه، خدا داند...! فی الحال، مهم، بودنه اینا نیست. مهم اینه که رها بجای بیرون کردنشون، داره به رفتن خودش فکر میکنه. 

 

مورخ سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴به وقت 22:11 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

شاید از این "دیروز" ها دیگر اتفاق نیفتد. هنوز طعم بدمزه آب طالبی سر میدان و آب آلبالوی ذغالی سر پارک، زیر زبانم جامانده. اله اعلم که این 4 پارتیزان بند جان شده، چه ها نکردند. خدایمان بخیر کند...

 

+ I have ur back,dear

+ بالاخره یروز این Holiday رو خفه میکنم.

 

مورخ سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴به وقت 13:40 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

I can be tough

I can be strong

but with U

is not like that at all

 

حالا هروقت جعبه ام رو ببینم یاد تو میفتم!

 

مورخ شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۴به وقت 21:57 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

این روزها کتاب میخوانم،

کار میکنم،

گذری به درس میزنم،

با رفقای گرمابه و گلستان و شرکای اکنونِ خاطرات، می رویم کافه گردی

و گاهی اینجا بلند بلند به برونشیت فکر میکنم.

 

 

 

+ واقعا چرا من؟ [شکلک متفکر با دید مثبت طوری]

+ نمیفهمم آخه چرا من حالا؟ [خدا سرشاهده گلبم گرفت وقتی شنیدم]

 

مورخ جمعه دهم مهر ۱۳۹۴به وقت 21:50 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

MisS-A