بالماسکه

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست

 

دیر شد... خیلی دیر...!

زمانی که بساطش را جمع کرده بود!

خودم راهی اش کردم.

چه شادی غم انگیزی!!!

 

مورخ پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393به وقت 14:7 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

می پرسد نگران نمره من بودی؟

سکوت میکنم

نگاه می کند و باز می پرسد بگو دیگر

می گویم ...!!!

آخر این "آینه" آشوب به پا می کند.

 

 

 

 

+ و او فقط حرف میزد و حرف میزد و حرف میزد و من...! 

+ رقص بابای دوقلوها، تلفن رودولف و آقای اِف و دلهره ص.ر از دوری!

+ فکر نمیکردم روزی برسد که دست تکان دادن های باباجان، تا این حد کیِفم را کوک کند. 

 

مورخ یکشنبه پنجم بهمن 1393به وقت 17:30 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

in stitches...

 


مونولوگ هام
مورخ دوشنبه هشتم دی 1393به وقت 21:32 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

 

ترسم چو بازگردی

از دست رفته باشم

 

✓ هیییییییییییچ...!!!

 

مورخ شنبه بیست و دوم آذر 1393به وقت 15:36 به طنّـــازےِ: بالماسکه| |

MisS-A